تسلیمشدگان: شاهدانی عینی
دربارۀ کتاب «باقیماندههای آشویتس» نوشتۀ جورجو آگامبن
۱- همگان تلاش میکنند تا معنی آشویتس را درک کنند. یک تمایل شدید به دانستن؛ درک رفتار جلادان، فهم رفتار قربانیان. همانطورکه هانا آرنت در گفتوگویی میگوید: «این نباید روی میداد. منظور من تعداد قربانیان نیست. منظورم روش، تولید انبوه اجساد و این قبیل چیزهاست. این نباید روی میداد. چیزی در آنجا روی داد که ما نمیتوانیم با آن کنار بیاییم. هیچیک از ما هرگز نمیتواند»، یک پارادوکس در آشویتس وجود دارد: میل به فهمیدن، عدم توانایی درک انسان. یا به بیان موریس بلانشو: «ما کتابهای آشویتس را میخوانیم. آرزوی همه در اردوگاهها این بود؛ آخرین آرزویشان: میدانید که چه اتفاقی آنجا افتاده، فراموش نکنید و در عین حال هرگز نخواهید فهمید.» همین پارادوکس است که جورجو آگامبن را به موضوع آشویتس جذب میکند: «ما نهتنها چیزی نزدیک به فهمی کامل نداریم، معنا و دلایل رفتار جلادان و قربانیان، و در حقیقت حتا اغلب خود سخنان آنان، هنوز عمیقاً معمایی مینمایند.»
۲- همگان، آن عکسها و فیلمها را دیدهاند. صفی از انسانهای برهنه، با صورتهایی تکیده، لاغر و نزار، با سرهای افتاده و شانههای خمشده. در مرز میان انسان و جنازه. نه زندهاند و نه مرده. آنها را در اردوگاه "der Muselmann" صدا میزدند. بخش اصلی تفسیر آگامبن روی شانههای آنهاست؛ تسلیمشدگان: «گروه به نسبت بزرگی از مردان که از مدتها پیش هر اراده واقعی برای زندهماندن را از دست داده بودند... مردانی با قدَرگرایی نامشروط.» (ص۵۱) آگامبن استناداتش را براساس روایت پریمو لوی از بازماندگان آشویتس پیش میبرد. لوی پس از حمله آلمان به شمال ایتالیا در سال ۱۹۴۳ اسیر نازیها شد و ده ماه در اردوگاه آشویتس اسیر بود. پس از آزادی به نویسندگی روی آورد و کتابهایی دربارۀ آشویتس نوشت. لوی در روایت خود تسلیمشدگان را چنین توصیف میکند: «به یاد میآورم وقتی داشتیم از پلههای منتهی به حمامها پایین میرفتیم، ما را با گروهی از تسلیمشدگان همراه کردند، اسمی که بعدها روی آنها گذاشتیم – مردان مومیایی، مردگان زنده. آنها را مجبور کردند با ما از پلهها پایین روند، فقط برای اینکه به ما نشان دهند، انگار بخواهند بگویند: شما هم مثل اینها خواهید شد... [تسلیمشدگان] اصطلاح رایج در آشویتس برای افراد رو به موت از سوءتغذیه بود.» (صص۴۸-۴۷و۴۹) آگامبن با پیگیری روایت لوی تلاش میکند به چهرۀ «تسلیمشده» برسد. فهم تسلیمشده، یعنی فهم آشویتس: «آشویتس، پیش از آنکه یک اردوگاه مرگ باشد، آزمایشگاهی است که امروزه فکرنشده باقی میماند، آزمایشی فراسوی زندگی و مرگ که در آن یهودی به تسلیمشده بدل میگردد و انسان به نا-انسان. و ما هرگز نخواهیم فهمید آشویتس چیست اگر نخست نفهمیم تسلیمشده کیست یا چیست – اگر نیاموزیم تا همراه با او به گورگون خیره شویم.» (ص۶۰) اشاره به گورگون از پریمو لوی گرفته شده، که مینویسد تسلیمشده به عنوان «آنکه گورگون را دیده است». در اساطیر یونانی «گورگن آن سرِ زنانه خوفناک پوشیده از افعیان که نگاهش مرگ به بار میآورد.» (ص۶۰) اما تسلیمشده که کاملاً مرده نیست؟ «گورگون آن ناممکنیِ دیدن را مشخص میکند که به ساکن اردوگاه تعلق دارد، کسی که در اردوگاه "به ته خط رسیده است" و نا-انسان شده است.» (ص۶۲) در روایت پریمو لوی «تسلیمشده شاهد کامل است. این جمله بر دو قضیۀ تناقضآمیز دلالت ضمنی دارد: ۱- تسلیمشده نا-انسان است، کسی که هرگز نمیتواند شهادت دهد؛ و ۲- کسی که نمیتواند شهادت دهد شاهد حقیقی است، شاهد مطلق.» (ص۱۶۵) طبق این منطق، آدمی به شکلی پارادوکسیکال به بیرون از قانون رانده و مطلقاً در چنگال قانون گرفتار میشود. آگامبن نتیجه میگیرد: «پارادوکس لوی، تا جایی که شهادت را تنها بهمیانجی تسلیمشده تعریف میکند، حاوی تنها ابطال ممکن هرگونه انکار وجود اردوگاههای نابودی است. در حقیقت، بیایید آشویتس را آن چیزی برنهیم که شهادت دادن به آن ممکن نیست؛ و نیز بیایید تسلیمشده را به منزلۀ ناممکنِ مطلق شهادتدادن برنهیم. اگر شاهد برای تسلیمشده شهادت میدهد، اگر او موفق میشود ناممکنی گفتار را به گفتار بیاورد، پس انکار آشویتس در خود بنیانش انکار میشود... اگر بازمانده نه به اتاقهای گاز یا به آشویتس بلکه به تسلیمشده شهادت میدهد، اگر او فقط بر پایه ناممکنیِ سخنگفتن سخن میگوید، پس شهادت او نمیتواند انکار شود. آشویتس – آنچه شهادت دادن به آن ممکن نیست - مطلقاً و به طرزی ابطالناپذیر ثابت شده است.» (ص۱۸۰)
۳- گروهی از متفکران تلاش کردند تا آشویتس را قابل فهم سازند. هانا آرنت، مارتین هایدگر و تئودور آدورنو، همو که میگفت «پس از آشویتس نمیتوان شعر نوشت». اما گویی این تلاشها به بنبست میرسد. آنطورکه آگامبن مینویسد این ناتوانیِ عقل از شناسایی قاطعانۀ آشویتس به خاطر دو مبنای متناقض این رویداد است: «از یکسو، به تحققبخشیدن پیروزی بیقید و شرط مرگ بر زندگی؛ از سوی دیگر، به تنزلدادن و بیارزشکردن مرگ [تولید انبوه اجساد، آنگونه که آرنت میگوید]. هیچکدام از این اتهامها موفق به تهرساندن جنایت آشویتس و تعریف روشن اتهام آن نمیشوند. چنان است که گویی در آشویتس چیزی مانند یک سر گورگون بوده است، که آدمی نمیتواند ــ و نمیخواهد ـــ به هیچ بهایی آن را ببیند.» (ص۹۱) باقیماندههای آشویتس را هم باید در همین چهارچوب تحلیل کرد. آرنت، که آگامبن او را تحسین میکند، گفته که پس از آشویتس، ما باید یاد بگیریم که بدون مانع فکر کنیم. ما باید مفاهیم و مقولههای محکم و مستحکممان را از بین ببریم. باقیماندههای آشویتس ما را به فکرکردن دوباره وادار میکند؛ فکر کردن به نظامهای اخلاقی و سیاسی. باقیماندههای آشویتس یک دستاورد قابل توجه است؛ یک لحظۀ ضروری در بازخوانی آشویتس. همانطورکه جورجو آگامبن خود در مقدمۀ کتابش نوشته: «برخی میخواهند خیلی زیاد و خیلی سریع بفهمند؛ آنها برای همهچیز توضیحهایی در آستین دارند. برخی دیگر از فهمیدن سرباز میزنند؛ آنها فقط رمزورازهایی بیارزش ارائه میکنند. تنها راه پیشروی در وارسی فضای میان این دو گزینه نهفته است.»
نویسنده: علی بزرگیان